اولین استاد
وقتی دانشگاه آمدم خیلی ذهنیت خوبی
از دانشگاه نداشتم.ترم اول گذشت وبی علاقگی ام تشدید شد.
ترم دوم دیگر قید درس را زده بودم
ولی دانشگاه را به خاطر کارفرهنگی دوست داشتم.
یک روز دنبال استاد برای کلاس آموزش عقاید بودم.
یکی از دوستان گفت آیا عباس شیخ شعاعی
را می شناسی گفتم نه استاد همین جاست
گفتم دیگر اسم اساتید این جا را نیار.
بالاخره توفیق اجباری شد و شاگرد ایشان شدیم.
جلسه اول باوجود جدیتش به خاطر غیبت هایم خیلی فاز داد و تازه ترم اول شدیم. .
از جمله این که استاد مثل دیگران با الفظ بازی نمی کرد
و واقعا تفلسف میفرمودند.و محضر استاد اولین
کلاس فلسفه ام بود .
چند جلسه ای نگذشته بود دیدم که استاد دکتری فلسفه غرب
دارد واز شاگردان علامه حسن زاده
هستند ولی اصلا به او نمی آمد .او اولین استاد حوزوی ام بود
بعداز مدتی فهمیدم که ایشان ازبروبچه های جنگ هستند .
اولین بحث ایشان پیرامون اصالت وجود بود چقدر زیبا بود عالم
را عین ربط به حق تعالی بدانی.
با وجود سواد بالای فلسفی اش اصل با تکلف صحبت نمیکنند .
هرموقع سوال داریم میرویم اتاق استاد واز او سئوال میکنیم از بس تحویل میگیرد
انگار نه انگار ما سائلیم.
وقتی سئوال فلسفی می پرسیم او تمام سعی اش را می کند
ولی هنگام پرسیدن از امام زمان انگار گمشده اش را به دادهای و
او با تمام وجود پاسخ میگویند
ایشان از معدود اساتیدی هستند که تا غروب در دانشکده
هستند خیلی مواقع اگر از خوابگاه بری دانشکده میبینی استاد
خودشان دارند قفل بزرگ در دانشکده را باز میکنند این طور آدمها چون
برای خدا کار میکنند کارشان مثل بهشت است کی دوست دارد از بهشت بیاد بیرون .
خیلی مواقع که با ایشان در مورد مسائل اخلاقی حرف می زنی همه اش
از دیگران می گویند به تعبیر بهتر با وجراهنمایی زیاد به دیگران پاس میدهند
در حالی که خود ایشان از خیلی بالاترند .
ادامه دارد...


